ملودیا
" بخش بیستم "
پیش از طلوع آفتاب و قبل از آنکه حاج آقا کیومرث و خاتون و میترا از خواب بیدار شوند ، اهورا و عرفان بی سر و صدا از منزل بیرون رفتند. اهورا پشت فرمان اتومبیلش نشسته و بدون آنکه حرفی بر زبان بیاورد و با عرفان وارد گفتگو شود ، غرق افکاری مشوش و پریشان بود. شهر تهران که هیچوقت به خواب نمیرفت و همواره چون رودخانه ای جاری ، پر خروش و جنب و جوش بنظر میرسید ، در نگاه اهورا به شکل بیابانی برهوت درآمده که احساس میکرد ، در آن راه به جایی نمیتواند ببرد. در چنین نگاهی ، سکوتی آزار دهنده همراه با بغضی گلوگیر، حلقوم او را میفشرد ، که ناگهان عرفان از روی صندلی کنار دست اهورا ، بر آشفت و فریاد کشید :
- مواظب باش !!
ناگهان اهورا بی اختیار پایش روی پدال ترمز رفت و اتومبیل را با شتاب متوقف کرد که در این میان با توقف بجا و به موقع او ( که در صورت عدم هشیاری عرفان ، با اتومبیل جلویی تصادف میکرد ) از عقب اتومبیل اهورا ، صدای برخورد اتومبیلی دیگر به گوش رسید که با شدت به اتومبیلش برخورد کرد. عرفان و اهورا با آشفتگی از اتومبیل پیاده و نظاره گر راهبندان و ازدحام مردم بر اثر تصادف شدند.
با این تصادف همه چیز در مدتی کمتر از یک دقیقه تغییر کرد. اهورا از فکر ملودیا و فرزندش آرش بیرون آمد و بیابان برهوت چند لحظه پیش در نگاهش ، به جنگلی انبوه و درهم فشرده از آدمها و اتومبیل ها تبدیل شد ک
برچسب: محمدرضا,
نویسنده: مریم مقدم
تاريخ: جمعه
24 آذر
1396 ساعت: 0:42